عاش الاحواز


بمناسبت سالگرد کشتار اعراب در سال 1358چهارشنبه سیاه

كتبهاابوهانی ، في 30 مايو 2007 الساعة: 18:42 م

 

 
بسم الله الرحمن الرحيم
سايت عربستان ـ كاظم مجدّم  (ابو ميسون)
 
كاظم مجدّم في مقر إقامته في الدانمارك
 
 
اشاره :
 كتاب “ اشغال” ترجمه گزارش يك تيم مطبوعاتي هفته نامه معروف ساندي تايمز (Sunday Times) لندن و گزيده‌هائي از چند كتاب و مقاله منتشر شده از واقعه اشغال سفارت ايران در لندن مي‌باشد. واقعه اشغال سفارت ايران در لندن در تاريخ دهم ارديبهشت 1359 توسط يك گروه شش نفره از اهالي عرب عربستان (خوزستان) به نام گروه شهيد محيي الدين آل ناصر، وابسته به سازمان [الجبهة العربية لتحرير الاحواز] كه از اشخاص زير:
1ـ توفيق سليم ابراهيم الراشدي (متولد 1954م 1333هـ‌.‌ش، ‌روستاي ‌منيوحي از توابع‌  عبادان، ليسانس زبان انگليسي از دانشگاه تهران‌ 1356، از بارزترين مؤسسين دفتر سياسي خلق عرب «المنظمة السياسية للشعب العربي  الأحوازی» با نام مستعار عون، رهبر گروه).
2ـ جاسم علوان الناصري( متولد 1956م 1335هـ‌.‌ش، روستاي دورخوين از توابع شهر فلاحيه،  معلم، از مؤسسين كانون فرهنگي عرب اهواز « المركز الثقافي العربي»، معاون توفيق)
3_ عباس ميثم  معتوق (متولد 1955م 1334هـ‌.‌ش، جزيره حاج صلبوخ از توابع محمره)
4ـ شايع حامد السهر الزويدات، ( متولد 1959م 1338هـ‌.‌ش، روستاي قجريه از توابع اهواز،
 فرزند حامد السهر از اعضاي بارز دفتر سياسي خلق عرب محمره(
5ـ مكي‌حاج‌حنون‌مزرعه (متولد 1959م 1338هـ‌.‌ش، جزيره حاج صلبوخ)
6ـ فوزي رفرف عمار الفيصلي(متولد روستاي ‌الرويس،‌كوت‌الشيخ محمره با نام مستعار علي)تشكيل مي‌شد، صورت گرفت. و در تاريخ پانزدهم ارديبهشت همان سال با دخالت نظامي يك گروه كماندوئي ويژه ارتش انگليس (اس آ اس) خاتمه يافت.
 
متأسفانه با مطالعه مقدمه و پاورقي‌هاي كتاب متوجه مي‌شويم كه مترجم كوشيده به صورتي وقايع و اتفاقات را به هم ارتباط داده و طوري از اين ارتباط نتيجه‌گيري نموده است كه در ذهن خواننده  نوعي پيش‌داوري مغرضانه‌اي القاء ‌نمايد. وي سعي دارد با تشويش افكار و تحريك احساسات خوانندگان، از همان ابتداء، آنان را نسبت به اهداف، انگيزه ها و حتي خواستگاه ومليت عاملان  اشغال سفارت بدگمان نمايد.
 
اين مقدمه (مقدمه ويراستار) درصدد تائيد يا محكوم كردن اشغال سفارت نبوده، بلكه صرفاً، در راستاي اين است تا از اين واقعه نگاهي جديد و واقع گرايانه و در عين حال ديدي منصفانه و بدور از هرگونه جانبداري ارائه نمايد. هدف نگارنده اين مقدمه پاسخ و يا حتي رد اظهارات و نوشته‌هاي مترجم نبوده، بلكه روشنگري و زدودن غبار قسمتي از تاريخ معاصر ايران مي‌باشد.
 
ناگفته نماند كه « ويراستار» براي ارائه استدلال خويش در رد ادعاهاي مترجم ناگزير بود مدارك وشواهد جديدي به آخر كتاب ضميمه نمايد تا بدين صورت خواننده را از شوائب موجود در كتاب آگاه ونواقص كتاب را نيز بر طرف سازد. اهم اين قرائن بترتيب زير است:
الف) تصاوير جديدي از جريانات و حوادث اشغال و آزادسازي سفارت كه از دو فيلم مستند پخش شده در شبكه دولتي BBC برگزيده شده‌اند.
 
ب) خلاصه‌اي از كتاب پليس جنوب ايران(اس،پي،آر) نوشته خانم فلوريدا سفيري (چگونگي، اهداف و حيطه جغرافيائي و… اين نيرو در رد گفته‌هاي نويسندگان ومترجم كتاب دال بر حمايت شدن شيخ خزعل از اين نيرو).
 
 ج) مقاله خوزستان و عربستان به قلم آقاي يوسف عزيزي بني‌طرف(در پاسخ به اظهارات مترجم در مورد قومیتهای ساكن خوزستان، وجه تسميه، نامهاي قديمي و تاريخي و…).
 
د)مقاله آقاي محمد رضا طبري كارمند محلي سفارت در آن زمان (درخواست ايشان از دولت جمهوري اسلامي ايران براي استرداد تنها بازمانده اشغالگران سفارت و تحويل وي به مقامات قضائي ايران به عنوان تبعه ايران).
 
ه) مقاله آقاي مهرپور در مورد حقوق قوميتهاي ايران.
 
و) مقاله آقاي رامين شهامتي فرد در پاسخ به مقاله «زبان فارسي، همگرايي تاريخي يا جدايي طلبي قومي».
    
 
 

 
 


 

 

    توفيق ابراهيم الراشدي                  عباس ميثم معتوق                          فوزي رفرف   
جاسم علوان الناصري  مكي حنون         شايع حامد السهر

 

 
مقدمه
 
آقاي ابوترابيان با ترجمه كتاب وگزارش‌هاي فوق الذكر وانتشار كتاب “ اشغال” كار مهم و ارزشمندي در عرصه تاريخ نگاري معاصر انجام داده است.
 
به حق مي‌توان انتشار اين كتاب را در سال 1363، با توجه به اوضاع واحوال آن زمان، يك پديده منحصر به فرد و يك استثناء درعملكرد نظام جمهوري اسلامي بشمار آورد. متأسفانه اين اثر،‌ با مقدمه هدف دار و غير منصفانه مترجم از حالت تاريخ نگاري و بيان واقعيات خارج گرديده و بصورت يك كار تبليغاتي به منظور بهره برداري سياسي درآمده است، زيرا مترجم، اشغال سفارت را نتيجه مستقيم وقايع قبل و بعد از آن و دخالت دولت هاي امريكا، انگليس وعراق مي‌داند وآن را به عنوان اقدام انتقام جويانه و هماهنگ شده مخالفان داخلي(ضد انقلاب) و دشمنان خارجي (امپرياليسم وصهيونيسم بين المللي) نظام جمهوري اسلامي جلوه مي‌دهد.
 
 نتيجه‌گيري مترجم براساس چهار واقعه زير و پيوند دادن آنها به همديگر شكل گرفته است:
اول،نزديكي زمان حادثه طبس با اشغال سفارت ايران در لندن (حادثه طبس پنج روز قبل از اشغال سفارت ايران بوقوع پيوست).
 
دوم، تخليه سريع و كامل سفارت انگليس در تهران به دستور حكومت وقت انگليس كه تنها چند روز قبل از حادثه اشغال سفارت ايران در لندن صورت گرفت.
 
سوم، حمله نظامي كماندوهاي ارتش انگليس (نيروهاي واكنش سريع « اس آ اس» ) و دستور كشتن كليه گروگانگيران و از بين بردن آنان.
 
چهارم، بهره برداري تبليغاتي فوق العاده آمريكا و انگليس از اين ماجرا وتحت شعاع قرار دادن واقعه طبس و… .
 
در مورد دليل اول، بايد گفت با توجه به اعترافات فوزي بدوي نژاد(تنها بازمانده‌گروگانگيران) اين عمليات از ماهها قبل برنامه ريزي، و زمان انجام عمليات نيز از مدتها پيش تعيين شده بود، ضمن اينكه هيچگونه اشاره‌اي به دخالت عناصر بيگانه و غربي در برنامه ريزي و تداركات و انجام عمليات نكرده است. از طرفي پس از گذشت 25 سال1 از آن واقعه، هنوز هيچ مدرك مستندي دال بر ارتباط اين دو واقعه با هم منتشر نگرديده است.
 
از سوي ديگر، معقول و منطقي به نظر نمي‌رسد كه مجهزترين ارتش دنيا براي نجات ديپلماتهاي اسير خود در تهران در حادثه صحراي طبس شكست بخورد و براي جبران و تلافي اين شكست، همپيمان اصلي خود (دولت انگيس) را ترغيب به برنامه ريزي اشغال سفارت ايران در  لندن كند و در آخر بدون اعطاي كوچكترين امتياز و قتل عام گروگانگيران به غائله خاتمه داده كارمندان سفارت ايران را با كمترين خسارت جاني آزاد نمايد. به عبارت ديگر اگر دخالت انگليس را در اين قضيه بپذيريم جريان امور مي‌توانست طور ديگري رقم بخورد.
 
اما در مورد تخليه سفارت انگليس در تهران همزمان با آغاز اشغال سفارت ايران در لندن، نشان از غافلگير شدن دولت انگليس از ماجراست، چرا كه اگر انگليس از وقوع و برنامه‌ريزي چنين امري اطلاع داشت مي توانست سفارت خود را بصورت تدريجي و بدون جلب توجه تخليه نمايد.
 
 تخليه سفارت انگليس در تهران همزمان با اين واقعه از ترس اقدام تلافي جويانه ايراني‌ها، اقدامي كاملاً منطقي و قابل انتظار به حساب مي آيد. بنابراين، بايد وقايع و اتفاقات را طور ديگري مرور كرد تا بتوان آنها را بصورت منطقي به همديگر ربط داد. مطمئناً اگر كمي دقت نظر بخرج دهيم و قضايا را بصورت تدريجي تجزيه و تحليل كنيم، در مي‌يابيم كه خبر اشغال سفارت ايران در لندن، همانقدر غير منتظره و ناگهاني بود كه شكست حمله نظامي آمريكا در طبس!
 
شكست اقدام نظامي آمريكا باعث بالا گرفتن اختلافات دولت ايران با ساير دول غربي گرديد كه به  تشديد بحران ديپلماتيك منجر شد. اشغال سفارت ايران در لندن مي‌توانست جرقه‌اي در انبار باروت اين روابط متشنج و خلق يك بحران جهاني شود، چرا كه ايران انقلاب‌زده سال 57 به نظام جمهوري اسلامي سال 59 تبديل شده و به عنوان يك دولت انقلابي از هيچ اقدامي براي  صدور انقلاب به دنيا روي گردان نبود و در اين زمينه قطعنامه‌ها، موازين بين المللي و تعهدات في‌مابين دولت ها را عملاً ناديده گرفته و اقدامات خود را با مستمسك مبارزه با امپرياليسم جهاني  و صهيونيسم بين المللي توجيه مي‌كرد. لذا تخليه سفارت انگليس در تهران در چنين اوضاعي تنها  راه حل باقي مانده براي جلوگيري از وقوع انفجار بزرگ روابط ديپلماتيك بشمار مي‌آمد كه با حل قضيه گروگانگيري و پايان اشغال سفارت ايران تكميل شد2
 
نكته جالب توجه در اين مورد اين است كه عاملان اشغال سفارت ايران، همگي از ايرانيان مخالف نظام، و به عبارت صحيح‌تر از معترضين و ناراضيان عملكردهاي نظام بودندكه اين مسئله براي ايران يك بحران داخلي بشمار مي رفت.
 
در مورد كشته شدن اشغالگران سفارت دلايل و توجيهات بسياري وجود دارد كه به نوعي توجيه‌گر عملكرد دولت انگليس است (البته از  نظر دولتمردان و مسئولين حكومتي انگليس).
 
مورد اول آنكه كشورهاي اروپائي همپيمان انگليس و آمريكا اصرار داشتند كه اين قضيه هرچه سريعتر  و بدون اعطاي كمترين امتيازي به اشغالگران خاتمه يابد و براي كليه تروريست ها، انقلابيون مبارز و… در سراسر دنيا درس عبرتي باشد تا از تكرار چنين حادثه‌اي در ديگر كشورها جلوگيري گردد. دوم اين‌كه صدور قطع نامه سازمان ملل مبني بر « برخورد قاطع، سريع و همه جانبه با مسئله تروريسم و اشغال سفارتخانه‌ها حتي با دخالت نيروهاي نظامي و امنيتي و عدم پذيرش هرگونه خواسته‌اي از خواسته هاي تروريستها » سه ماه قبل از اين واقعه بوده كه مي‌تواند مجوز ديگري براي اعمال خشونت مفرط عليه گروگانگيران باشد.
 
مورد سوم كه جاي شك و شبه فراواني را در اين رابطه برجاي گذاشته است، برخورد نظام جمهوري اسلامي ايران با اين قضيه و عكس العمل مسئولين وقت نظام با اين مسئله بود كه نشان مي داد مسؤولين امر ظاهراً تمايلي براي دستگيري و محاكمه اشغالگران نداشته و حتي آمادگي  لازم براي كشته شدن كليه گروگانگيران و گروگانها و كارمندان سفارت را نيز داشته و از اين بابت اعتراض چنداني ندارند3. به عبارت ديگر، تمايل و خواست حكومت ايران نابودي بي قيد و شرط اشغالگران و خاتمه اين قضيه در همان مكان و زمان بود تا شايد هرگونه فرصتي را براي روشن شدن انگيزه عاملان، اهداف، خواسته‌ها و توجيه عملكرد و يا حتي عذرخواهي واعلام ندامت و پشيماني را از اشغالگران گرفته و با تقديم چند شهيد!! ضمن مظلوم نمائي از اين واقعه بهره برداري سياسي نموده و توجيه مناسبي براي برخورد قهري و امنيتي با مخالفان داخلي در دست داشته باشد.
 
عوامل جانبي فراواني نيز به برخورد نظامي و كشته شدن گروگانگيران كمك كرد ـ :عدم شناخت كافي افكار عمومي جهاني از مظلوميت ملت عرب ايران، عدم همراهي و همدردي مردم و افكار عمومي ايران وخصوصا مردم عرب با اين قضيه، عدم حمايت شدن اين گروه شش نفره از سوي يك جنبش،سازمان و يا نهاد قدرتمندي كه شايد به بهانه خونخواهي آنان براي ساير ملل و دول غربي مشكل بيافريند و خطرساز باشد! كشته شدن يكي از گروگانها توسط اشغالگران و خروج از عملكرد برنامه تنظيم شده از قبل (قرار بود بعد از 8روز گروگانگيران بدون خونريزي تسليم شوند) و خارج شدن اوضاع از كنترل اشغالگران را مي‌توان به عنوان عوامل جانبي در اين قضيه بشمار آورد.
 
اما استدلال چهارم مترجم، خود پاسخي است به تمام پرسشها. چرا كه بر همگان روشن و مبرهن شده كه آمريكا و انگليس توانائي فوق العاده‌اي در بهره گيري از اوضاع و شرايط ويژه و بحراني داشته و در تبديل يك بحران خطرناك و تهديد كننده به يك فرصت بزرگ و بي نظير، از تبحر و توانائي هاي بالائي(مديريت بحران) برخوردار هستند و در اين قضيه نيز توانسته‌اند از اين ويژگي خود به بهترين شكل ممكن بهره برداري نمايند تا كل جريان را به سود خود خاتمه دهند.
 
لازم به يادآوري است كه گفتمان حاكمي كه در بدو انقلاب و از سوي مسئولين و نظريه پردازان وقت ايران ترويج مي‌شد حكايت از توطئه چيني (نظريه توهم توطئه)4 ديگر كشورها عليه نظام اسلامي ايران داشت. و آنرا به عنوان امر مسلم و ثابت شده در ذهن جامعه ترزيق مي كردند امروزه رنگ باخته است و اكنون كه شرايط انقلابي آن زمان تغيير كرده و خطاي تفسير حوادث توسط سردمداران و نظريه پردازان در چارچوب«نظريه توطئه» صورت مي‌گرفت به ثبوت رسيده است. لذا زيبنده نيست كه پس از گذشت ربع قرن از واقعه «اشغال سفارت ايران در لندن» با ديدگاه مترجم به اين حادثه نگريست و آن را تحليل و تفسير نمود.
 
هدف از طرح مطالب فوق و تحليل هاي ارائه شده، توجيه عملكرد اشغالگران يا محاكمه مترجم نيست، بلكه بيان اين مطالب صرفاً به جهت روشنگري، شفاف سازي و ايجاد انگيزه بي‌طرفي و واقع نگري در خواننده بوده تا وي از هرگونه پيش داوري و قضاوت ناصواب مصون بماند و اين فرصت را به خواننده بدهد تا با شناخت زواياي تاريك قضيه، مطالعه روايات ناگفته و مشاهده شواهد جديد، نگرشي كاملاً علمي و تاريخي به اين حادثه داشته باشد و در دامي كه مترجم براي وي گسترده است گرفتار نگردد.
 
ويراستار نقطه نظرهاي خود و اشكالات وارد بر برخي از نوشته هاي مترجم و پاسخ به آنها را حق مسلم خود مي‌داند، ولي براي اينكه در نقل تاريخي حوادث و بيان حقايق منصف و بي طرف باشد، اين نقطه نظرها و توضيحات را در بخشي جداگانه تحت عنوان « سخن ويراستار» مطرح كرده و به شرح آنها خواهد پرداخت.
 
   سخن ويراستار
سخن اول آنكه خشونت هم مولود و هم موّلد خشونت است و به قول گذشتگان هركس  كه باد بكارد طوفان درو مي كند و در دنياي امروز جائي براي خشونت و رفتارهاي ارعاب‌آميز وجود ندارد. دنيا ديگر اعمال خشونت آميز را به هيچ وجه نمي پذيرد، هر چند كه اين اعمال همچنان در نقاط مختلف دنيا و توسط افراد و دولتهاي مختلف با نامهاي متفاوت صورت مي پذيرد. امروزه هركس سخني براي گفتن داشته باشد بايد سخن خود را از طرق مسالمت آميز و منطقي بيان كند تا گوشي براي شنيدن و دلي براي همدردي واراده‌اي براي همراهي بيابد.
 
اقدام اين شش جوان دراشغال سفارت ايران در آن زمان را بايد جداي از نيت و انگيزه (كه درآن جاي هيچ شك و شبه‌اي نبوده ) آنان بررسي و تجزيه و تحليل نمود. در اين مورد ما فرض را بر اين مي‌گذاريم كه اين جوانان براي انجام اين عمل انگيزه و محرك قابل قبولي هم داشته و نيت آنها نيتي قابل دفاع نيز باشد ولي اگر نتايج حاصله در آن زمان و تاثير آن در طول سالهاي گذشته بر حركت عدالت خواه مردم عرب را بررسي كنيم درمي يابيم، در معرفي حركت و جنبش مردم عرب به جهانيان با يك اقدام ناپسند و غير قابل قبول  بين المللي مثل اشغال سفارت خانه، كشتن گروگانها و …. نمي تواند نتيجه مثبتي براي اين مردم و خواسته هاي آنها داشته باشد بلكه بلعكس بهانه مناسبي را به دست نظام جمهوري اسلامي قرار داد تا بوسيله دست آويز قرار دادن آن و عمليات مشابه با كل جريان مساوات طلب و روند مسالمت آميز آن بشدت برخورد كرده و راه را براي رشد تعالي و ترقي و حتي معرفي اين جريان ببندد. برخورد امنيتي و نگاه ترديد آميز، از بين رفتن اعتماد لازم براي يك گفتمان سالم، زنداني شدن نخبگان عرب در داخل كشور و فرار فعالان سياسي به خارج از كشور و …. همه و همه از تبعات عملكردهاي خشونت آميز و نسنجيده‌اي مثل كشتار گروگانهاي سفارت بوده كه فضا و زمينه را براي هر اقدام اصلاحي و مسالمت آميزي ديگر مي بندد. در واقع اشغال سفارت خانه ها، گفتمان مردم عرب و روش مبارزاتي آنها نيست.  
  
   زمينه شكل گيري «عمليات اشغال سفارت ايران در لندن» :
 بعد از واقعه خونين محمره (خرمشهر9/3/58)، كه به «چهارشنبه خونين يا چهارشنبه سياه» معروف است و سركوب سازمان سياسي و كانون فرهنگي ملت عرب عربستان (خوزستان) در محمره(خرمشهر)، جوانان عرب در منزل آيه الله شيخ محمد طاهر آل شبير خاقاني به مدت 8 روز تحصن نموده از مسؤولين امر خواهان پي گيري اين فاجعه و دستگيري عاملان آن از جمله تيمسار مدني، استاندار وقت عربستانشدند.
ابعاد گسترده اين عمليات وحشيانه بركسي، خاصه مردم مظلوم شهر پوشيده نيست لذا، براي رعايت اختصار از ذكر جزئيات آن در اين نوشته خودداري مي كنيم.
 
در آن برهه از زمان خاصه در مدت ايام اعتصاب، پروژه «مبارزه مسلحانه» در ذهن جوانان شكل گرفت. مردم عرب عربستان به ويژه جوانان متحصن با بي‌تابي در انتظار عكس العمل مناسبي از سوي مسؤولين بودند كه متأسفانه هيچ نشانه‌اي از همياري يا همكاري و يا همدردي از سوي مسؤولين وقت بچشم نمي‌خورد، و مسؤولين تنها به وعده هاي سرخرمن كه هيچگاه تحقق نيافت اكتفا نمودند. اين امر موجب يأس جوانان گرديد و همين يأس و ناكامي بود كه پروژه مسلحانه كه تا آن وقت امري «بالقوه» بود، به «فعل» درآيد و به صورت هسته‌هاي مقاومت مردمي براي احقاق حق به هدر رفته و خون ريخته هموطنان خود در آمد.
 
در نتيجه بازماندگان كادر سازمان سياسي مردم عرب و جوانان برافروخته متحصن در منزل آيه الله خاقاني، بر آن شدند تا در نزديكي محمره(خرمشهر)، و دقيقاً در روستاهاي « بوارين و دعيجي» (در خاك عراق)، كه از پذيرش و حمايت اقوام عراقي خود در اين دو روستا برخوردار بودند، (به عنوان پايگاه مقاومت) اقامت گزيدند.
در همين اوان، يعني در بدو تشكيل هسته مقاومت مردم عرب عربستان به منظور ابراز همكاري با اعضاي هسته مقاومت و اعلام آمادگي براي دفاع از موجوديت و اعاده حيثيت پايمال شده خود گروه گروه در دو روستاي مذكور حضور مي يافتند كه تعداد آنان گاهي به هزاران تن مي رسيد.
 
مي‌توان گفت كه تجمع اين جوانان در خاك عراق و خواسته مصرانه آنان از كادر دفتر سياسي حزب بعث در بصره مبني بر فراهم نمودن تسهيلات لازم، از جمله سلاح و آموزش نظامي، مسؤولين عراقي را در يك امر انجام شده قرار داد. دولت عراق كه تا آن زمان كه تنها چندماه از انقلاب گذشته بودـ نه ديد روشني از اوضاع ايران داشت و نه موضع خاصي در قبال دولت ايران و جنبشهای ملی عربستان(خوزستان) و كردستان و… كه نقاط حساس استراتژيكي (از نظر دولت عراق) بشمار مي‌رفت، اتخاذ كرده بود. بنابراين، وجود اعضاي اصلي هسته مقاومت و طرفداران آنان در عراق را مي توان به يك حالت ناخواسته و يك امر تحميل شده بر عراق تعبير نمود.(ناگفته نماند كه اين امر هرگز به معني نبود اطماع و نواياي توسعه طلبانه از سوي عراق نبوده و گويي كه اين حالت فوق العاده غبار از افكار و نواياي سران بعث زدود و آنان را بر آن داشت تا بنفع خويش از آب گل آلود ماهي بگيرد.) با توجه به اين امر، دولت عراق اسلحه در اختيار مردم عرب گذاشت و بعضي از آنان را تا مدتي در خاك خود آموزش نظامي ‌داد. و بدينسان عمليات پراكنده نظامي عليه تاسيسات نفتي و پاسگاه‌هاي مرزي و گشتي‌هاي مأمورين انتظامي و نظامي ايران آغاز گرديد. البته، اين عمليات به دليل سانسور و سركوب، آنگونه كه بايد در جهان و حتي كشورهاي منطقه انعكاسي نداشت.
 
رهبران اين عمليات كه از انعكاس ضعيف عمليات خود نزد افكار عمومي ناراضي بودند، و از سوي ديگر عكس العمل دولت ايران روزبروز شديدتر و بي‌رحمانه‌تر مي شد، براي رساندن نداي حق طلبانه خويش طرح اشغال سفارت ايران در لندن را پي ريزي نمودند. و سرانجام در تاريخ 10/2/59 سفارت را اشغال كردند. توضيح اينكه، اشغالگران در توجيه اين عمل خود بر اين عقيده بودند كه، اولاً بريتانيا را عامل و محرك اصلي اشغال عربستان (خوزستان) از طرف رضاخان  مي‌دانستند.
 
ثانياً: لندن را يكي از پايتخت هاي مهم سياسي جهان مي‌دانستند كه مي‌توانست جاي مناسبي براي اجراي اين طرح و رساندن نداي مظلومانه خود به جهانيان باشد.
 
قانون اساسي و زبان قوميتها
اشاره آقاي ابوترابيان، مترجم محترم، به اصل پانزدهم قانون اساسي به عنوان يك امتياز براي مردم عرب عربستان يك مغلطه و سفسطه قديمي است كه تبعات فرهنگي سياسي، اجتماعي و … بي‌شماري داشته وبراي شرح حقيقت اين مساله و پي بردن به ابعاد گوناگون آن مي‌‌بايست مفاهيم و نظريات جديد را در مورد « زبان» مطرح و به اعتبار اين نظريات جديد،  قضيه را موشكافي كرد.
 
امروزه زبان شناسان و انسان شناسان به اين نتيجه رسيده‌اند كه «‌ زبان مادري mothe tongue »در واقع همان «‌ فكر» بشري است و به عبارت ديگر« زبان » مهمترين تجلي عقل بشمار مي‌آيد و بر خلاف نظريات گذشته كه «زبان» را واسطه انتقال مفاهيم مي‌دانستند بر اين باوراند كه انسان بوسيله كلمات كه « بار فكري» دارند مي انديشد. به همين دليل هرگونه آسيبي كه به «زبان» برسد تأثير مسقيم بر سلامت فكر و انديشه انسان دارد. چرا كه اين آسيب مستقيما بر عقل انسان وارد مي‌شود. برهمين اساس جامعه شناسان و دانشمندان علوم انساني « زبان» را  مهمترين ركن هويت انساني مي دانند و بر اين عقيده هستند كه زبان تنها يك «مقوله فرهنگي» يا «معرفتي» نيست بلكه مهمترين نماد جوامع بشري و اساسي ترين شناسه انساني است.
 
حال با اين نگرش و با دستمايه قرار دادن اين مفاهيم در مي‌يابيم كه هر گونه تلاشي كه براي به حاشيه راندن يك زبان صورت ‌گيرد، در واقع تلاشي براي به حاشيه راندن عقل، تفكر، خلاقيت و هويت صاحبان آن زبان و نتيجتاً به حاشيه راندن نقش اجتماعي، سياسي و فرهنگي آنان خواهد بود.
 
در همين راستا رضاخان(رضاپالاني) با اعمال سياستهاي شووينيستي(خاك پرستي، هواداري متعصبانه(chauvinistic خود و تاكيد خاص بر مقوله زبان ملي ( فارسي) و به حاشيه راندن زبانهاي قوميتهاي ديگر و خصوصاً زبان عربي توانست نقش اجتماعي مردم عرب عربستان (خوزستان) را از آنان سلب كند كه به نحوي طي هشتاد سال گذشته به عقب ماندگي فرهنگي، اجتماعي و سياسي آنان منجر گرديد.
 
متاسفانه اين فاجعه همچنان پابرجاست و سه اصل پانزدهم ، شانزدهم و نوزدهم قانون اساسي كه براي ريشه كن كردن آثار آن فاجعه تصويب شده است  همچنان مسكوت مانده و مطالبات بحق مردم عرب عربستان ودیگر ملل تحت ستم ایران تاكنون به جايي نرسيده است. بر همين اساس مطالبات نخبگان قوميت‌هاي ايراني و خصوصا نخبگان عرب از ديدگاه خاص آنان به مقوله زبان نشأت مي‌گيرد كه با نگرش تدوين كنندگان قانون اساسي تفاوت ماهوي دارد.
 
اصل شانزدهم5 قانون اساسي :
اصل شانزدهم قانون اساسي ناظر بر تدريس زبان عربي در كنار زبان فارسي است! در صورتي كه خواست مردم عرب عربستان تدريس كليه دروس به زبان عربي و تدريس زبان فارسي در كنار آن  به عنوان زبان مشترك(ونه زبان ملی )  جامعه ايران6 مي باشد.
 
به عبارت ديگر اين مردم نمي خواهند زبان عربي بخشي از مواد درسي در مدارس باشد بلكه مي خواهند كه عربي زبان تحصيل در مدارس باشد.
اين تفاوت بنيادين در نگرش تدوين كنندگان قانون اساسي و نخبگان عرب به مقوله زبان، مشكل بزرگي در درك مفهوم و ارزش زبان به وجود آورده است.
بي شك نگريستن به زبان عربي به عنوان يك ماده درسي _ آنهم در عربستان !! و تدريس آن در مقاطع راهنمايي و دبيرستان به ميزان هفته‌اي يك ساعت! آن هم براي فهم پاره‌اي از متون ديني خاص! _ ناشي از ديدگاه مغرضانه تدوين كنندگان قانون اساسي است.
 
اصل پانزدهم7 قانون اساسي ( اصل معطل و فراموش شده قانون اساسي):
در واقع ناظر بر پاره‌اي از حقوق قوميتها ( تدريس زبان و ادبيات اقوام ايراني در كنار زبان فارسي ) مي‌باشد. البته وارد شدن اصل پانزدهم در قانون اساسي داستان ديگري دارد كه به سال اول انقلاب و اوضاع سياسي، اجتماعي آن زمان باز مي‌گردد.
 
در آن برهه، حاكميت گفتمان عدالتخواهي و آزادي بر فضاي ايران بود كه آحاد جامعه انقلابي ايران را گردهم آورد و به پيروزي انقلاب سرعت بخشيد.
به همين سبب ملتهای ايران حقوق پايمال شده خود را در تدوين قانون اساسي جديد جستجو مي‌كردند. و براي تضمين حقوق و مطالبات خود فشار مضاعفي بر دولت مركزي وارد ساختند. بنابراين اصل پانزدهم قانون اساسي در آن زمان تحت تاثير آن فضا و فشارهاي موجود تصويب شد.
 
ناگفته پيداست كه اين اصل با توجه به بحثهاي مندرج در پيش نويس  قانون اساسي به صورت ديگري مطرح شده بود و به عنوان يك اصل نسبتاً مترقي بشمار مي‌آمد[8]. ولي با جرح و تعديل‌هاي تنگنظرانه كه در آن و نیز اصل 19 اعمال گرديد قسمت‌هاي مهمي از جمله اعتراف صريح به وجود شش قوميت مهم و بزرگ در ايران (ترك، كرد، عرب، بلوچ، تركمن ولر) حذف گرديد و به شكل كنوني در آمد. پس از فروكش كردن فشارها همين صيغه ناقص هم اجرا نگرديد و همچنان به صورت اصل معطل قانون اساسي باقي ماند.
در مورد اين اصل و تفسير آن دو نظريه وجود دارد كه مي‌توان به آنها اشاره نمود.
 
 اول، نظريه دولت مردان و وابستگان دستگاه دولت:
اينان براين عقيده‌اند كه قوميتهاي ايراني در استفاده و تدريس زبان و ادبيات خود آزادند و مي‌توانند آن را در آموزشگاههاي خصوصي خود فراگيرند و اگر چنين امري تاكنون صورت نگرفته است به كم‌كاري و عدم اهتمام و قصور نخبگان آن قوميتها و بي رغبتي توده مردم آنان باز مي‌گردد و گرنه در اين مورد منعي وجود ندارد.
 
دوم، نظريه نخبگان قوميتها:
اين گروه بر اين باور است كه اين اصل به مسائل حقوقي، اجتماعي، سياسي گوناگون مربوط مي‌شود كه اجراي آن تنها از سوي قوميتها مقدور نمي‌باشد، بلكه دولت در اجراي آن بايد سهم عمده‌اي داشته باشد و دولت مكلف است با تعيين رديف بودجه، به وجه اكمل نقش خود را ايفا كند و زمينه را از هر حيث مهيا سازد.
بر تمامي نخبگان قوميت‌هاي ايران كاملا روشن است كه علت معطل ماندن دو اصل مذكور پس از سپري شدن 25 سال از تدوين قانون اساسي، واهمه واهي نظام از احتمال به خطر افتادن امنيت ملي  و تماميت ارضي و فروپاشي وحدت ملي مي‌باشد.
 
كاظم مجدّم  (ابو ميسون)
7/9/1384  -   اهواز
 

 

1- سازمانهاي جاسوسي آمريكا و انگليس همچنين وزارت امور خارجه آنها هر 25 سال مدارك و اسناد گذشته را براي عموم منتشر مي‌كنند تا نسل جديد از ماوقع سالهاي گذشته مطلع شوند.
 

2ـ كشورهاي غربي هرچند كه در تضاد شديدي با نظام انقلابي ايران بودند اما مصالح بلند مدت آنها هرگز اجازه نمي‌دادكه ايران بيش‌از پيش منزوي شده و بوسيله همسايه شمالي خود (اتحاد جماهير شوروي ) بلعيده شود!! در واقع ترس دول غربي از اشغال ايران توسط شوروي (مانند افغانستان) بود كه موضعگيري آنها را دوگانه وگاهي حتي متناقض نشان مي‌داد.

3ـ  آقاي قطب زاده طي تماس تلفني با دكتر افروز به وي مي گويد كه آماده شهيد شدن باشد.

 در تاريخ فلسفه سياسي يك نظريه به نام« نظريه توهم توطئه» وجود دارد. فيلسوفان سياسي به ما آموخته اند كه از  منحط‌ترين بينش هاي سياسي اين است كه آدمي تصور كند جهان و تاريخ به دست چند نفر توطئه‌گر مي چرخد. وجود توطئه گران در جهان را نمي‌توان انكار كرد، اما فرق است ميان اينكه بگوئيم توطئه گران يكي ازعوامل موثر حيات جمعي هستند و ميان اينكه بگوئيم همه چيز حيات سياسي به دست توطئه گران وبه تدبير سوء آنان مي چرخد

5_ اصل شانزدهم: از آنجا كه زبان قرآن و معارف اسلامي، عربي است و ادبيات فارسي كاملا با آن آميخته است اين زبان بايد پس از دوره ابتدائي تا پايان دوره متوسطه درهمه كلاس ها و در همه رشته ها تدريس شود.

 6_ ذكر اين مساله ضروري است كه فرايند ملت سازي در ايران به علت اعمال سياستهاي نژادگرايانه راه بجايي نبرده است و اكنون چيزي به اسم « ملت ايران» وجود خارجي ندارد.

7_اصل پانزدهم: زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارسي است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين زبان و خط باشد ولي استفاده از زبان هاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانه هاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، دركنار زبان فارسي آزاد است.

8_ اصل نوزدهم : در جمهوری اسلامی ایران همه اقوام از قبیل فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ، ترکمن ونظائر اینها از حقوق کاملاً مساوی برخوردارند وهیچ کس را بر دیگری امتیاز نیست مگر به تقوا. (پیش نویس قانون اساسی)

 
 

 

أضف الى مفضلتك
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Google
  • LinkedIn
  • Live
  • MySpace
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • TwitThis
  • YahooMyWeb

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
التصنيفات : غير مصنف | أرسل الإدراج  |   دوّن الإدراج  


اكتب تعليــقك
الإسم الذي سيظهر على التعليق
مشتركي مكتوب
اسم آخر